Sunday, May 23, 2010

خاطره ای از مصدق




Text Colorتو به من خندیدی و نمی دانستی من




به چه دلهره از باغ همسایه سیب را دزدیدم




باغبان از پس من تند دوید




غضب آلوده به من کرد نگاه




سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک




و تو رفتی و هنوز ،




سالهاست که در گوش من آرام آرام




خش خش گام تو




تکرار کنان میدهد آزار م




و من اندیشه کنان ؛




: غرق این پندارم




که چرا خانه کوچک ما




سیب نداشت ، سیب نداشت

No comments:

Post a Comment