Sunday, December 26, 2010

انتها یعنی این

یک قدم به سوی آبادی صد قدم به سوی ویرانی
زندگی ام پر از این لحظه ها ومن اسیر این لحظه ها
لحظه هایی هیچ لحظه هایی پوچ
لحظه هایی که مرا از دست زندگی گرفتند
و به مرداب فریب بردند
چیزی به فرو رفتنم نمانده
چیزی به تمام شدنم نمانده
در سایه ی سنگینی که بر روی زندگی ام افتاده
وزش نابودی را می بینم و از نزدیک دستها
صدای تبل بیهودگی را می شنوم
که با تپش قلب من می آمیزد
و در این آمیزش حسی هست آشنا
حس تنهایی و غربت و انتظار
حس تنهایی و غربت و انتظار
این وزش نابودیست یا ضربان قلب وحشت؟
که بر سقف زندگیم میوزد
چیزی به فرو ریختنم نمانده
چیزی به تمام شدنم نمانده
تلاش بیهوده ایست تورا از خود داشتن تلاشی بیهوده
مثل دست و پا زدن در مرداب
مثل بیداری بعد از مرگ
تلاشی بیهوده مثل روبوسی ماه با خورشید
مثل فشردن دست های روشنایی
تلاش بیهوده ایست تو را از خود داشتن
من در نهایت حوصله نشسته ام
تا تو به خود آیی و مرا طلب کنی
جستجو کن مرا
جستجو کن مرا
که من دریک قدمی تو ایستاده ام و گم نیستم
نگاه کن
از ورای نیستی تا نبض هستی در کنارت ایستاده ام
نگاه کن
نگاه کن
از آن سوی سرزمین نا معلوم تا این سوی دشت آشکار
در کنارت ایستاده ام
نگاه کن
به کجا می روی که در انتهای راه
کسی جز من در انتظارت نیست
نگاه کن
از ورای نیستی تا نبض هستی در کنار تو ایستاده ام
از آن سوی سرزمین نا معلوم تا این سوی دشت آشکار
در کنار تو ایستاده ام
سبزو سرشار در کنار تو ایستاده ام
و سایه ای نیستم از خاطری دور
به کجا می روی
تمام شب در انتظار طلوع خورشید ذرات تاریکی را شمردم
تمام شب در انتظار طلوع خورشید نشسته ام
تا با من بگوید که با عشق تو چه باید کرد
و بهای با تو بودن چیست
که دل بریدن جواب حل این معما نمی باشد
و از خود گذشتن اتفاق دیرینه ایست
تلاش بیهوده ایست تورا از خود داشتن
تلاشی بیهوده

Thursday, December 23, 2010

بی بارانی


به یاد روز های از دست رفته





جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه

زیر دیوار بلندی یه نفر جون میکنه

کی میدونه تو دل تاریک شب چی می گذره

پای برده های شب اسیر زنجیر غمه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی درها به روم بسته شده

من اسیر سایه های شب شدم

شب اسیر تور سرد آسمونه


چرا پس ستاره ی من رو به خاموشی میره

بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره

تاریکی با پنجه های سردش از راه می رسه

توی خاک سرد قلبم بذر کینه می کاره


مرغ شومی پشت دیوار دلم

خودش رو این ور و اون ور میزنه

تو رگهای خسته ی سرد تنم

ترس مردن داره پر پر می زنه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه در ها به روم بسته شده