Thursday, December 23, 2010

بی بارانی


به یاد روز های از دست رفته





جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه

زیر دیوار بلندی یه نفر جون میکنه

کی میدونه تو دل تاریک شب چی می گذره

پای برده های شب اسیر زنجیر غمه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی درها به روم بسته شده

من اسیر سایه های شب شدم

شب اسیر تور سرد آسمونه


چرا پس ستاره ی من رو به خاموشی میره

بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره

تاریکی با پنجه های سردش از راه می رسه

توی خاک سرد قلبم بذر کینه می کاره


مرغ شومی پشت دیوار دلم

خودش رو این ور و اون ور میزنه

تو رگهای خسته ی سرد تنم

ترس مردن داره پر پر می زنه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه در ها به روم بسته شده

No comments:

Post a Comment